X
تبلیغات
چند راه برای آزار و اذیت معلم ها

87/02/19

10 - تخم مرغ مالون

  ملت! ما باز هم کرم ریختیم! می دونین، کرم ریزی یه چیز غریزیه! ارادی نیس! باید جوهرش تو وجودتون باشه! این طوری نیس که مثلا بشینین فکر کنین که خب حالا یه کرم خوشگل بریزم! این طوری کل عمرتون رو هم بذارین، چیزی به ذهنتون نمی رسه! کرم مثل شعر می مونه، باید خودش بیاد!!!

   باید مثل من و Red Code تو حیاط مدرسه تون راه برید و بعد که یه ۲۰۶ خوشگل خاکستری جلوتون ویراژ داد و تو پارکینگ پارک کرد، یه حسی بهتون بگه: "وای چقدر دلم می خواست الان یه عالمه تخم مرغ داشتم، پرت می کردم به این ماشین، گند می زدم به ریخت و قیافه ش!"

   فکرمو به Red Code گفتم. موافق بود. نمی دونم چی شد که یهویی همه چی جدی شد! رفتیم به New Folder و Win 32 و V 0.2 و Nimda هم گفتیم و گفتن:" OK! همین امروز کارشو تموم می کنیم!"     (به جون کرمای تو باغچه مون تقصیر من نبود!)

   این شد که همون روز بعد از ظهر که استاد بزرگ -صاحب اون ماشین خوشگله- ساعت ۵ - ۶:۳۰ واسه بچه ها کلاس اضافه گذاشته بود، یعنی همون موقعی که هیشکی هیشکی هیشکی  تو مدرسه نیس و ما با خیال راحت می تونیم هر غلطی دلمون خواست بکنیم، یعنی هر کرمی دلمون خواست بریزیم، عملیات رو انجام دادیم.

   ساعت ۱ مثل همه از مدرسه خارج شدیم. Win 32 که رفت خونه ولی ما ۵ تا، تا ۴:۳۰ ول گشتیم و عشق و حال کردیم! (اوی! فکر بد نکنی ها!). بعد رفتیم ۱۰ عدد تخم مرغ خریدیم (New Folder هنوز که هنوزه معتقده اونا تخم فنچ بودن!). یه کم که فکر کردیم، یادمون اومد روزایی که بعد از ظهر کلاس داره، دزدگیرشو روشن می ذاره. پس نمی تونیم تخم مرغا رو پرت کنیم! باید بشکنیم و هم بزنیم. حالا مگه قاشق یه بار مصرف پیدا می شد؟ در هر مغازه ای رفتیم، نه قاشق یه بار مصرف داشت، نه چنگال یه بار مصرف، نه نی!!! آخه نمی خواستیم از قاشقای آبدار خونه استفاده کنیم!

   برگشتیم مدرسه. طرف هنوز نیومده بود. یه کلاس خالی پیدا کردیم و V 0.2 رو فرستادیم دنبال ظرف یه بار مصرف. Red Code، نه تا از تخم مرغا رو شکوند توی ظرف و با یه خودکار بیک فدایی، شروع کرد به هم زدن (اون ۱ دونه رو به خاطر این نگه داشتیم که New Folder اصرار داشت حتما یه زرده درسته روی ماشین باشه!). دلم براش سوخت! دستش تا آرنج رفت تو تخم مرغا! همه جونش تخم مرغی شد! آخر سر هم چند تا از پوسته تخم مرغا رو خورد کرد و ریخت تو معجون چندش آور! (با همون دست های مبارک!). اون چند تا رو هم من گفتم نگه دارن که همین جور درسته بذاریم رو سقف ماشین!. بعد من رفتم  پای تخته کلاس و دیدم یه سری پودر گچ اونجا بی کارن! خب چرا یه خدمتی به VORMZ نکنن؟ همه رو با دست!!! جمع کردم و ریختم تو همون چیزه! یعنی معجونه! Red Code هم با همون لوله خودکاره که دیگه به طور کامل در معجون غرق شده بود، همش زد! (الهی Nimda بمیره واسش!). البته دست منم تا آرنج گچی شد! (یکی برای من بمیره!) ولی من ابدا حاضر نبودم دست به تخم مرغ بزنم. چه جوری بگم، نیگاشم که می کردم حالم به هم می خورد!

   بگذریم. New Folder از تمام مراحل کار عکس و فیلم مستند گرفت که از ما به یادگار بمونه! یه نامه هم نوشتیم که بذاریم زیر برف پاک کن. خلاصه گروه VORMZ ظرف معجون ogh آوری رو که توسط عالیجناب Trojan پیشنهاد شده و توسط عالیجناب Red Code تهیه گردیده بود، کردن تو یه پلاستیک و با یه اسکورت ۵ نفره بردنش تو حیاط! خلوت خلوت بود ولی متاسفانه یارو ماشینشو جلوی پنجره پارک کرده بود! این شد که Nimda رو فرستادیم واسه نگهبانی ساختمون و من و V 0.2 موبایل به دست ایستادیم واسه نگهبانی حیاط. قرار شد تا کوچکترین خبری شد، miss بندازیم واسه اون ۲ تا.

   New Foder و Red Code به خدا توکل کردن و پریدن رو ماشین! New Foder با یه حرکت پرتابی-انتحاری زیبا، کل ظرف رو خالی کرد رو شیشه جلو! Red Code هم با باقیمانده ی معجون تو پلاستیک، آینه های بغل و زیر دستگیره های هر ۴ تا در رو اساسی تخم مرغ مالون کرد! بعد هم New Folder دو تا عکس گرفت و نامه رو گذاشت زیر برف پاک کن! متاسفانه از بس استرس داشت، یادش رفت زرده درسته و پوسته های درسته رو بذاره رو ماشین!!!

   گند زدن به ماشین آقا. به New Folder توصیه کرده بودم که به نیابت از من شیشه جلو رو داغون کنه، که کرد! اصلا نمی شد کسی پشت فرمون بشینه و جلوشو ببینه! افتضاحی شده بود که حال خودمون هم داشت به هم می خورد! V 0.2 می گفت:"الان که بیاد، خودش هم رو ماشینش استفراغ می کنه! اون وقت مجبوره مال خودش رو هم پاک کنه!"

   تنها مشکل عملیات این بود که این سرایدار . . . مون، هر ۲۰ ثانیه یه بار از تو اتاقش میومد تو حیاط یه سری می زد. نمی دونم آخه لنگ ظهری یابوشو تو حیاط گم کرده بود؟؟؟!!! خلاصه من و V 0.2 رو بیچاره کرد ولی خوشبختانه بویی از ما جرا نبرد! VORMZ ماهر تر از این حرفاست!!!

   ساعت ۵:۱۵ نشده بود که عملیات تموم شد و همه مون در رفتیم. فقط Nimda موند که نتیجه رو ببینه. خیلی نفهمیده بود عکس العملش چیه، فقط از دور دیده بود که بعد از دست زدن به دستگیره، قیافه ش یه جوری شد! (فقط یه جوری؟!). این رو هم گفت که از وقتی که رفت سراغ ماشین تا وقتی که راه افتاد که بره، حدود n ساعت طول کشید. (نه بابا!)

   فرداش که Red Code و Win 32 به صحنه ی جنایت برگشتن، سر جای ماشین، آثار تخم مرغا و پوسته ها رو دیدن و فهمیدن که یارو پوسته ها رو از رو شیشه کنده و ریخته رو زمین! (بی ادب! مدرسه ی ما، خانه ی ما!!!)

   معلومه که حسابی حالش گرفته شده! حیف که اطلاعات بیشتری نداریم. از بچه هایی که می دونن خواهش می کنیم که بیان و تو قسمت نظرات، اعلام کنن!

 (عکس ها تو ادامه ی مطلب هستن!)

 

نویسنده:  Trojan


ادامه مطلب
نوشته شده توسط New Folder در 4:0 |  لینک ثابت   • 

86/12/13

۹ - چرب کردن تخته

   سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

   من بالاخره افتخار دادم و با پست کردن این خاطره، وبلاگ رو منور کردم! (البته از ترس جونم بود. چون New Folder قصد جونم رو کرده بود!)

   راستی، از فردا تو مدرسه مون بازارچه خیریه برپا می شه (به مدت ۳ روز)! یه سری بچه ها میان چیزی می فروشن و بقیه می خرن و پولایی که جمع می شه رو می دیم به فقیر فقرا!

   خیلی حال می ده! ما که هر سال تو این ۳ روز ۴ - ۵ کیلو چاق می شیم! خودمون که غرفه نداریم، تلپ می شیم تو غرفه های مردم!

   خب. برگردیم به یک روز نه چندان سرد زمستانی که . . .

    یکی از روز هایی که با Nimda حرف میزدم، به این نتیجه رسیدیم که خیلی وقته کرم نریخته ایم (حدودا یه هفته ای می شد!). پس بر ما واجب بود که رو اعصاب یکی از معلم هامون تکنو برقصیم!!! البته ما خیلی سعی کردیم که این فکر رو از مغزمون دور کنیم (جون خودامون)، ولی نمی دونم چرا نشد! برای همین بعد از زیر و رو کردن مغزامون و بیرون کشیدن انواع اذیت و آزار (اعم از شدنی و نشدنی) تصمیم گرفته شد که از یکی از کارای خاص معلممون ( که همیشه انجام می داد) بر علیهش استفاده کنیم!

   عادت همیشگی معلم ما، نوشتن یک بسم ا... در گوشه سمت راست تخته بود. جوری که هیچ وقت بدون نوشتن بسم ا... درس رو شروع نمی کرد!

   من و Nimda باید کاری می کردیم که بسم ا... رو ننویسه. دست به کار شدیم و یه روز که بچه ها رو برده بودن اردو و مدرسه خلوت بود (آخه من و Nimda هیچ کدوم از اردو ها رو نرفتیم)، برای پیدا کردن آلت جرم به دفتر معاونت که دفتر پرورشی هم هست (و از شیر مرغ تا جون دانش آموز توش پیدا می شه) رفتیم و خودمون رو زدیم به اون راه که ما اومدیم حال شما ها رو بپرسیم (آره؟...!).

   به بهانه بیکاری و کنجکاوی این ور و اون ور رو نیگا می کردیم که ییهو چشمم به یه چسب ماتیکی متروک رو میز افتاد. با یه کم عملیات انحرافی کشش رفتم و اومدیم بیرون. می خواستم به Nimda بگم چسب برداشتم که دیدم خودش یه چسب مایع تو دستشه و نیشش تا بنا گوش بازه!

   پیشنهاد داد که همین الان دست به کار بشیم. خب کی بهتر از اون موقع؟! رفتیم تو کلاس. تصمیم گیری در مورد اینکه کدوم چسبو استفاده کنیم یه کمی وقتمونو گرفت. در نهایت به این نتیجه رسیدیم که چسب مایع خیلی ضایع است ( کار رو باید به آدم کاردان سپرد). با چسب ماتیکی یه مستطیل بزرگ در سمت راست بالای تخته رو به گند کشیدیم!

   روز بعد موش آزمایشگاهی وارد شد و وقتی می خواست بسم ا... رو بنویسه، پرسید: "زرده تخم مرغ مالیدین به تخته؟" (توهین نکن به چسب ماتیکی). بعد هم به راحتی بسم ا... رو سر جاش نوشت!!!!!!!!!!!!!!!!

   همه ش به این فکر می کردم که چطوری این خیط شدن وحشتناک رو که تو گلوم گیر کرده، هضم کنم! نیشخند های New Folder و Trojan، ما رو مصمم کرد که این آبروریزی رو جبران کنیم! به همین خاطر دفعه ی بعد از تنها چیز قابل اعتماد یعنی واکس مو استفاده کردیم! وقتی معلم وارد شد، کلی سعی کرد که همون جا بسم ا... بنویسه. ولی دید که این تو بمی ری، از اون تو بمیری ها نیست!!! بعد از فکر کردن و فشار آوردن به دوگوله ش، بسم ا.. رو زیر قسمت گندکاری شده نوشت و گفت: "تخته بزرگه"! (رو که نیست!)

 

   پ.ن ۱: New Folder گفت: " دوستان عزیز! اگه خاطره های ما به نظرتون جالب نیست، مجبور نیستین الکی بگین خیلی قشنگ بود! ما ناراحت نمی شیم. بالاخره این انتقاد های شماست که باعث می شه ما پیشرفت کنیم. ولی حتما حتما حتما باید نظر بدین!"

   پ.ن ۲: البته اگه ذکر نکنید که خیلی قشنگ بود، V 0.2 وبلا گ هاتون رو به آتیش می کشه!

 

نویسنده:  Red Code  

نوشته شده توسط New Folder در 2:0 |  لینک ثابت   • 

86/09/18

۸ - ترکوندن بادکنک

   شرمنده! وبلاگ حسابی خاک گرفته! نه من آپش می کنم، نه شما سر می زنید!!!

   این کار رو شنبه ۱۰/۰۹/۸۶ (هفته ی پیش) انجام دادیم. البته نقشه لو رفت و کل مدرسه رو بوی دود دماغ های سوخته ی  ما برداشت! ولی واسه تنوع بد نبود!

   ۳ - ۲ سال پیش، Trojan تو یه فیلم کمدی می بینه که یه پسر بچه یه بادکنک می بنده به اگزوز ماشین باباش، و تا باباهه ماشین رو روشن می کنه باد کنک می ترکه و باباهه از صداش سکته ناقص می کنه و ... !

   چند هفته پیش، اینو واسه من تعریف کرد و من دیدم چون تا حالا تو مدرسه مون اجرا نشده، بد نیست امتحانش کنیم!  من (همون طور که همه تون می دونین)، بچه ی بسیار + و خجالتی و خرخون و هستم و اصلا تو این خط ها نیستم! ولی Red Code و Trojan بچه های خیلی بدی هستن و گفتن صداش خیلی ناجوره، و من هم قبول کردم!

   دیدیم مناسب ترین فرد برای ایفای نقش موش آزمایشگاهی، یکی از دبیران مردمونه که امسال هم دوباره مثل بختک افتاده به جونمون!

   روزی که امتحان کامپیوتر داشتیم، من ۲ تا بادکنک آبی پر رنگ و طوسی (این عبارت، کژتابی داشت!) و یه حلقه چسب برق بردم مدرسه ولی بدبختانه سوژه ماشینشو پشت در مدرسه پارک کرد و نیاورد تو!

   بادکنک ها دست Red Code موند تا هفته ی پیش. زنگ اول، این ۲ تا رفتن بیرون و دیدن که ماشینو آورده تو. ولی متاسفانه چند نفر تو پارکینگ می پلکیدن و کلی وقت سر این موضوع تلف شد! وقتی عاملان بازدارنده ی توطئه رفتن، Red Code خم می شه که دهنه ی اگزوز رو بکنه تو دهنه ی بادکنک. Trojan هم می ایسته جلوش که کسی نبینتش. نمی دونم از .......... Red Code بود

   الف) اسکلی        ب) بی عرضگی          پ) بدشانسی          ت)تنگی دهنه ی بادکنک

   ث)هر چهار مورد           ج)هیچکدام

   که بادکنک طوسی پاره شد! Trojan و Red Code جاشونو عوض می کنن و این بار Trojan موفق میشه بادکنک آبی رو جر بده! خلاصه چون دیگه بادکنکی نداشتیم که تیکه پاره کنن، همون بادکنک رو می کنه تو اگزوز و لاشه ی بادکنک طوسی رو گره می زنه دورش! تازه اونم فقط یه گره! به فکرشون نرسید که ۲ تا گره بزنن که خوب به اگزوز محکم شه! بعد هم با وجود اینکه من به Red Code سفارش کرده بودم که قسمت آویزون بادکنک رو بکنن تو خود اگزوز که تابلو نباشه یه چیزی بهش آویزونه، یادشون می ره این کار رو بکنن و زود بر می گردن تو کلاس.

   من ته دلم یه چیزی بود که می گفت ضایع می شیم! آخه مطمئن بودم که این اتفاق بارها و بارها تو مدارس پسرونه براش افتاده و دیگه نمی ترسه! ابدا هم به فکرشون نرسید که یه عکس از جنایت بگیرن که من بذارم تو وبلاگ!

   زنگ سوم که آقا می خواستن ما رو از پرتو های گرم محبتشون بی دریغ بذارن، Win 32 بیچاره کلاسشو می پیچونه و میاد تو حیاط که شاهد ماجرا باشه و به جای ما هم ذوق کنه (البته چون قرار بود جای ۴ نفر ذوق کنه، ما خیلی نگران بودیم که مبادا یه وقت ذوقمرگ شه!)!

   در کمال تعجب و حیرت چشمان از حدقه بیرون زده و فک روی زمین افتاده ی Win 32 ، آقا از پله ها میان بالا، یه راست میرن سراغ اگزوز ماشینشون، بسیار ریلکس بادکنک ها رو در میارن، می شینن تو ماشین و تشریف می برن  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   کاملا مشخصه که یه (آدم که چه عرض کنم!) موجود نخاله ی احمق جلبک بی چشم و رو ی عوضی  رفته بهش خبر داده! یعنی این ..... نمی تونسته بذاره یه بادکنک بترکه؟!

   البته ما تقریبا پیداش کردیم! Trojan و Red Code و Win 32  که ۱۰۰٪ روش مطمئن هستن ولی من ۸۰٪ ! شما پیشنهادی برای گرفتن حال این موجود دارین؟!

    پ.ن: والا من از یکی دو نفر شنیدم که دوم ها، پریروز لاستیک همین آقا رو پنچر کردن! ولی یکی دیده و رفته به معاونشون گزارش داده! معاونه هم پدری ازشون در آورده که نگو و نپرس! حالا راست و دروغش پای اونایی که تعریف کردن! ولی ایول! دمشون گرم!!! خاک بر سر اون جاسوس کثیف! بعید نیست همونی باشه که ما رو هم لو داده!

                                                                         باز نویسی شده توسط  Red Code

                                                                                   دوشنبه   ۲۶/۹/۱۳۸۶

نوشته شده توسط New Folder در 3:0 |  لینک ثابت   • 

86/07/14

۷ - ترکوندن تن ماهی

    تا حالا شده دلتون بخواد بمب تو مدرسه منفجر کنین؟ اگه دلتون نمی خواد که هیچی، ولی اگه مثه من وقتی مدیر معاوناتون یکی ۶ متر می پرن هوا ذوق می کنین، یه خاطره براتون تعریف می کنم تحت این عنوان: "چگونه بمب اتم بی خطر بسازیم؟" (البته در رنگ ها، اندازه ها، طعم ها، کیفیت ها و مارک های مختلف!!!)

   یه بار که از اردو برگشته بودیم مدرسه (حول و حوش ساعت ۹ شب) دیدم آبدارچیمون که قربونش برم الهی!!! (به قولNew Folder: خدمتگزار زن!) کلید آبدار خونه رو تو درش جا گذاشته! من هم (بازم به قول New Folder) به بشریت لطف کرده و کلید رو گلابی کردم (فکر کردم بالاخره یه روزی، یه جایی، یه وقتی ، یه جوری، یه چیزی، یه کسی بهم میگه: آن چیز که خوار آید/ یک روز به کار آید) .

   فرداش ساعت ۶ صبح اومدم مدرسه و یک عدد تن ماهی گذاشتم روی اجاق آبدار خونه و زیرش رو هم کم کردم که ۲ دقیقه بعد نترکه! با اون کلید درو قفل کردم و سوراخ کلید رو هم با آدامس و خلال دندون پر نمودم (خاطره ی این پر کردن سوراخای کلید رو هم بعدا خودم براتون می آپم).

   رفتم و تا ساعت ۷:۳۰، ۸  که زنگ می خوره، خودمو یه جایی بیرون مدرسه گم و گور کردم (فکر بد نکنید. رفتم مشقامو نوشتم). ساعت ۸ که برگشتم، بقیه رو پیدا کردم و جیریانو شرح کامل دادم. چون نقشه یهویی به ذهنم رسیده بود، فرصت نشد از قبل بهشون بگم. این بود که وقتی شنیدن، فکاشون افتاد کف حیاط..

   من زنگ اول ریاضی داشتم. دبیرمون یک آدم سوسول فوفول تیتیش مامانی سر خود معطل بود که نگو و نپرس! دور و بر ۸:۴۵ تا ۹ بود که یهو صدای انفجار اومد و مدرسه رو صدای جیغ بچه ها برداشت...!

   دبیر ریاضی مون رو که یکی باید میومد جنازه شو جمع کنه. به قول خودش ۱۲ امام اومدن جلو چشمش (با توجه به چیزایی که تعریف کردم، باید به راحتی فهمیده باشید که دبیرمون زن بود).

   خداییش خیلی صدای وحشتناکی بود. بالاخره یه قوطی فلزی منفجر شده بود!!! خلاصه خیلی طول کشید تا دوباره بچه ها و دبیرا و ... به حال عادی برگردن. آخرای زنگ بود که موفق شدن درو از لولا در بیارن و با اون صحنه ی دلربا رو به رو بشن! زنگ تفریح آبدارخونه تبدیل شد به موزه لوور! آخه بچه های ما یه رگ کارآگاهی - فضولی - دارن. Red Code می خواست یه میز بذاره دم در آبدارخونه و برای بازدید از صحنه ی جنایت بلیط بفروشه!!! طی بازدیدی که ما از آبدار خونه داشتیم، انگار تمام در و دیوار اونجا رو با تکه های خوشبوی تن ماهی کاغذ دیواری کرده بودن. الهی Nimda بمیره واسه آبدارچیمون! اون یه کلید جا گذاشت، منم یه آبدارخونه ی چرب و کثیف براش به جا گذاشتم! معاونا که هنوز تو کفش موندن. ایشالا تا آخر همین جوری باشن!

   چی کار کنم؟ دست خودم که نیس! با این کارا حال می کنم. البته احتیاج به گفتن نیست که من دختر خیلی خیلی خوبیم. فقط خورده شیشه ام زیاده!

 

نویسنده: Trojan

نوشته شده توسط New Folder در 4:0 |  لینک ثابت   • 

86/07/01

۶ - برچسب زدن روی ماشین

 سلام

راستش قرار بود Red Code آپ کنه، ولی به دلایل نامشخصی نمی تونه وارد بخش مدیریت وبلاگ بشه!!! واسه همین من به جاش می آپم منم که اولین بارمه و خجالت می کشم!!!

این کار رو ما انجام ندادیم، ولی دزدکی فیلمشو دیدیم و چون کار جالبی بود می خوام براتون تعریفش کنم.

خبر دار شدیم که تابستون پارسال، چند نفر از بچه ها با برچسب جک و جونور های جنگلی و باتلاقی، ماشین یکی از دبیران خوش خنده مون رو تزیین کرده اند. اون روز همه شون کلاس داشتن و ساعت ۹ دودر می کنن و میان تو حیاط.. البته اون دوستشون که تو کلاس خود سوژه بوده، برای گرفتن سوتی کار تو کلاس می مونه. چند تا ورق بزرگ از این بر چسب ها گرفته بودن که شروع کردن به چسبوندنشون روی هر جای ماشین که فکر شو بکنین: شیشه ی جلو که کاملا پر شده بود، کاپوت، آینه های بغل، در ها، پنجره ها، فقط یه ریزه به تایر ها رحم کرده بودن!!! در ضمن یه دوربین هم تو یکی از کلاسا کار گذاشته بودن که از عملیات توی حیاط و نتایجش فیلم بگیره.

مدت زیادی از زنگ گذشت و آقا تشریف نیاوردن. به همین خاطر یکیشون رفت پایین که سر و گوشی آب بده، ولی از شانسش همون موقع آقا معلم گرامی تشریف آوردن. حالا اون بیچاره که گیر افتاده بود، مجبور شد سر صحبت رو باز کنه و قدم زنان تا دم ماشین بره! حضرت تا چشمشون به جمال ۲۰۶ اسپرت (Version ۲۰۰۶)  روشن شد، نیششونو تا بناگوش وا کردن (گفته بودم که خیلی خوش خنده است!!!). رفت و شروع کرد به کندن (بیشتر تراشیدن!) بر چسب ها. از قرار معلوم بر چسب ها خارجی و اریجینال بودن چون کنده نمی شدن! اون دختره هم مجبور می شه بهش کمک کنه (آخی، نازی)! کلی وقت صرف تراشیدن این مخلوقات از روی ماشین می شه (که البته آخرشم کامل پاک نشد) و بچه های تو حیاط هم یه حال درست و حسابی می کنن!!!

ببخشید که فیلمشو نمی ذاریم. آخه اجازه شو نداریم! من حتی مطمئن نیستم که اونا خبر داشته باشن که ما فیلمشونو دیدیم!!!

پی نوشت: راستی زیر برف پاک کن ماشین یه نامه ی عذر خواهی هم بوده که آقا وقتی می خوندش، قاه قاه می خنده (مگه خنده داشته؟)!

 

   با تشکر از این دوستان که با این کارشان، ایده ی تشکیل گروه VORMZ رو به ما دادن!

 

نویسنده: Win 32

نوشته شده توسط New Folder در 5:0 |  لینک ثابت   • 

86/06/24

۵ - گچ ریختن روی پنکه

 

این یکی هم حال گیری بدی نبود!

 

   پیارسال، یه روز چهار شنبه صبح که هنوز هوا گرم بود و زنگ اول هم زبان فارسی داشتیم، پنکه رو روشن کردیم. چشمتون روز بد نبینه! یهو دیدیم انگار که سقف بخواد بریزه، داره بارون گچ میاد!!! بچه هایی که ردیف وسط نشسته بودن از سر تا پا پر گچ شده بودن. ولی خدا رو شکر من که ردیف وسط نبودم، اصلا گچی نشدم. نیمکت ها که کاملا کاملا سفید شده بودن.

   همون موقع معلممون اومد و تا این وضع رو دید، شروع کرد به جیغ و داد ( همون طور که در پست قبل گفتم خداییش اصلا نمی شه با معلمای زن شوخی کرد). فکر کرده بود ما از عمد واسه اینکه کلاسو بهم بریزیم این کارو کردیم. بلند شد رفت معاونمونو آورد. حالا هر چی بچه ها قسم می خوردن که: بابا! ما روحمون هم خبر نداشت و احتمالا کار این سال بالایی هاست که دیروز تا ساعت ۳ کلاس داشتن، مگه اینا باور می کردن؟! خلاصه همون موقع خدمتگزار زنمون هم اومد و شروع کرد به نفرین کردن که: من دیگه پیر شدم، دست و پام درد می کنه، شما ها همه ش می خواین منو اذیت کنین، مگه من چقد توان دارم که اینا رو پاک کنم و ...!!!  معاون و معلم هم که اینا رو شنیدن، گفتن: خانوم ... شما چرا خودتونو به زحمت بندازین؟! خودشون تمیز می کنن (چشمشون کور، دنده شون نرم). خلاصه بچه ها هم رفتن کهنه ی خیس آوردن و شروع کردن به تمیز کردن نیمکت هاشون. جاتون اصلا خالی نبود! از ترکیب آب و گچ تحریر، یک بوی گوسفندی (البته گلاب به روتون) تو کلاس راه افتاد که نگو و نپرس!

   با همه ی این مشکلات، بچه ها نه تنها ناراحت نشده بودن، که خوششون هم اومده بود (حتی اونایی که قربانی این شیطنت شده بودن). آخه هم ۳ نفر حرص خورده بودن، هم نیم ساعت از کلاس شیرین زبان فارسی هدر شده بود...

   اوایل سال من ماجرا رو برای بچه ها تعریف کردم. تصمیم گرفتیم نقشه رو یه روز شنبه تو کلاس Red Code به اجرا در بیاریم. آخه تنها کسی بود که اون روز، ساعت اول با یه دبیر مرد کلاس داشت. خلاصه Nimda یه پنج شنبه بعد از ساعت ۱ موند و تمام این گچ های پودر شده ی تخته ها رو جمع کرد و ریخت رو پره های پنکه سقفی کلاس Red Code . شنبه که شد، Red Code که ردیف وسط  (دقیقا زیر پنکه) می شینه، جاشو با یکی از بچه های کنار دیوار عوض کرد. وسط کلاس یکی از بچه ها به نیمکت آخری ها گفت که پنکه رو روشن کنند، چون خیلی گرمش بود! باقی ماجرا رو دیگه میتونین حدس بزنید. آقا معلم شروع می کنه به کارآگاه بازی: اول پیله می کنه که کار همون دختره است که پنکه رو روشن کرده. بعد که بچه ها ازش دفاع کردن، پیله می کنه که کار اونیه که گفته پنکه رو روشن کنن. خلاصه با جر و بحث بیخودی، اعصاب اون بیگناه رو هم حسابی خورد کرد.

   حالا قسمت ناراحت کننده ی ماجرا اینجاست که دبیره اصلا گچی نمی شه!!! داشته تو کلاس قدم می زده، و همون لحظه که دختره می گه پنکه رو روشن کنید، اون از زیر پنکه رد می شه و می ره پای تابلو می ایسته. شانس که نداریم!!! اتفاقا اون روز یه پیرهن تیره هم تنش بوده، و گچ ها به خوبی می تونستن روش مشخص باشن! ولی بازم به هدر دادن کلاس و حرص دادن معلم  می ارزید!

 

نوشته شده توسط New Folder در 3:0 |  لینک ثابت   • 

86/06/17

۴ - نمک در چای

 

این پست احتیاج به یه ذره توضیحات اضافه راجع به مدرسه مون داره. ببخشید اگه حوصله تون سر می ره!

 

   مدرسه ی ما، از دو تا ساختمون سه طبقه جدا از هم تشکیل شده. یکیش ساختمان دبیرستانه (تو پست اول راجع بهش صحبت کردم) که کلاس های اول و دوم، آزمایشگاه ها، اتاق های زیراکس، مشاوره و کامپیوتر، دفاتر مدیریت و معاونت، کتابخونه و نمازخونه اونجا هستن. اون یکی ساختمان پیش دانشگاهیه که کلاس های سوم و پیش، سالن کنفرانس و اتاق IT اونجا هستن. هر ساختمون هم واسه خودش آبدارخونه و دفتر دبیران جداگانه داره. ما به دفتر دبیرستان می گیم:"دفتر خانوما و به دفتر پیش می گیم: "دفتر آقایون". البته این جا دو نکته ی قابل توجه وجود داره:

1 همیشه تو دفتر خانوما، یه تعدادی آقا هم پیدا می شن که یا خیلی اوا خواهرن، یا حالشو ندارن برن اونور (همین ور راحت ترند).

2 همیشه تو دفتر آقایون، یه تعدادی خانوم هم پیدا می شن که یا خیلی اعتماد به نفسشون بالاست، یا زیادی خودشونو تحویل می گیرن و فکر می کنن از آقایون بهترن، یا فکر می کنن چون کلاس های پیش رو درس می دن، براشون افت کلاس داره که برن اونور قاطی معلمای اول و دوم بشینن، یا حالشو ندارن بیان اینور (همون ور راحت ترند).

 

                        خب حالا:

 

   تو مدرسه ی ما، زنگ تفریح اول به معلما چای و صبحونه داده می شه که اغلب شامل نون، پنیر و خیار می شه. یه روز که ما خیلی دلمون پر بود، تصمیم گرفتیم این چای رو کوفتشون کنیم. نشستیم و عقل های کرم خورده مونو روهم گذاشتیم که چی بریزیم تو چایشون؟ Trojan انواع قرص های تهوع آور، خواب آور، اسهال (گلاب به روتون) و ... رو پیشنهاد کرد. Red Code هم انواع عرقیجات بد طعم و بو رو پیشنهاد داد. ولی به این نتیجه رسیدیم که نمک از همه در دسترس تر، بی دردسرتر و کاری تره! وقتی خوب فکر کردیم، دیدیم معلمای زن، خیلی بی جنبه ن و قشقرق راه می اندازن. پس باید بریزیم تو چای مردا.

   یه کمی نمک (در حد یه نمکدون) بردم مدرسه. یه ربع آخر زنگ اول رو پیچوندیم و جلوی در آبدارخونه کمین کردیم. تا خدمتگزار مدرسه اومد بیرون، Trojan در یک حرکت انتحاری خودشو پرت کرد و نمک ها رو خالی کرد تو کتری. زنگ که خورد، نوبتی جلوی دفتر کشیک دادیم و توشو دید زدیم. ولی دریغ از ذره ای تغییر که در صورت معلما ایجاد بشه! Nimda گفت که خیلی کم بوده و باید بیشتر بیارم. حیف این نمک ید دار که رفت تو شیکم اینا! منم یه بسته نمک (از اونا که پاکتشون زرده) بردم. یه ربع آخرو با Trojan پیچوندیم و رفتیم اونور. یه سرک تو آبدارخونه کشید و گفت: خدمتگزار داره خیار پوست می کنه! بعد بی صدا سر اینکه کی بره اونو از آبدارخونه بکشه بیرون، با هم دعوا کردیم و من باختم. رفتم جلو و گفتم: سلام. خانوم ... کارتون دارن. گفتن برین اون ساختمون. به نظرم باید چند تا کارتونو جا به جا کنید. اون بیچاره هم ول کرد و رفت. Trojan هم پرید و کل بسته رو خالی کرد تو کتری!!!!!  من شوکه شده بودم! گفتم: مگه می خوای بکشیشون؟ خندید و گفت: عیبی نداره. اینایی که من می بینم. اینجوری نمی میرن!

   خیلی دلم واسه خدمتگزاره سوخت!!! همه ش نگران بودم که مبادا شور شدن چای ها رو بندازن گردن این بیچاره! ولی Nimda گفت: این از بس آدم خوبیه، هیچ کس فکر نمی کنه تقصیر این باشه. میدونن که کار بچه هاست.

   زنگ که خورد، اون دو تا هم اومدن. وایسادیم جلوی دفتر و وانمود کردیم داریم با هم حرف می زنیم. صحنه ی جالبی بود! با همون قلپ اول همشون نفله شدن!!! خدمتگزار هم سریعا همه چای ها رو برگردوند و مجبور شد از اول درست کنه. ما هم با احساس پیروزی برگشتیم تا به امتحان مستمر زنگ بعدمون گند بزنیم!!!

 

نوشته شده توسط New Folder در 3:0 |  لینک ثابت   • 

86/06/12

۳ - خودکار شوک

من خودم شخصا با این یکی کلی حال کردم! شما چطور؟؟؟!!!

   ایده ی این کارو اول سال از یکی از بچه ها گرفتم. روز اول مهر بود. دختره یه خودکار فشاری گرفته بود دستش و به هر کی می رسید، بهش میگفت: "ببین خودکارم خراب شده، سرش رو فشار میدم، تو نمیره! تو میتونی درستش کنی؟" ... فشار دادن همان و برق گرفتگی همان! بعضی ها که بی جنبه بودن، جیغ می کشیدن و خودکارو پرت میکردن اونور. ولی من یکی که کلی حالیدم و نیشم تا ته باز شد...!!!

   خلاصه با بر و بچ رفتیم یه دونه از همینا از لوازم تحریری نزدیک مدرسه مون خریدیم. حالا مشکل این بود که چه جوری خودکار رو بدست مقتول برسونیم که شک نبره؟ دیدیم بهترین راه اینه که یواشکی بریم تو دفتر دبیران و بذاریم لای دفترش. خودش یه خودکار لای دفترش داشت و می دونستیم که اگه اون یکی نباشه، حتما از این استفاده می کنه!

   این مفلوک، خودکارو زنگ تفریح، تو دفتر کشف و امتحان می کنه، و این جور که عوامل نفوذی خبر رسانی کردن، نقشه ما کاملا با موفقیت اجرا می شه. تازه، طرف کلی هم خوشش میاد و اینو رو همکاراش هم امتحان می کنه!!!

   زنگ بعدش میاد تو کلاس Red Code و خودکارو به بچه ها نشون می ده و می ذاره امتحانش کنن. ازشون می پرسه:" بچه ها این خودکار مال کیه؟". خوب طبیعتا کسی جواب نمیده. اونم هی می پرسه:" مال هیشکی نیست؟ بندازمش بیرون؟ ناراحت نمی شین؟". خنگ خدا فکر می کرده با این تهدید ما خودمونو نشون میدیم!!! Red Code تمام مدت با نیش باز (آخه هر کار می کرده، بسته نمی شده!) ماجرا رو تماشا می کرده. در آخر هم طرف خودکارو می ذاره تو جیبش و برمی داره واسه خودش.

نوشته شده توسط New Folder در 3:0 |  لینک ثابت   • 

86/04/14

۲ - خراب کاری روی عکس

 با توجه به این که با مطالب پست قبلی خیلی حال کرده بودین برآن شدیم تا باز هم از کرم ریزی هایمان برایتان سخن بگوییم:

   یه روز من کامپیوترو روشن کردم و ناگهان عکس یکی از دبیران بسیار خوش قیافه مون!!! (که مرد هم بود) رو دیدم. یهو یه فکر توپ زد به مخم. فتو شاپ رو باز کردم و هر بلایی که دلم خواست، سر عکس بدبخت بیچاره آوردم. در نظر بگیرید:

   مو ها مثل کاکل جوجه فر خورده٬ گوش ها قدّ شیش تا گوش فیل (که Red Code عزیز پس از مشاهده، اسم ببلی گوش میرزا روش گذاشت)، چشما دو تا دکمه، دماغ اندازه ی کدو تنبل، نیش هم تا بنا گوش باز!!! (تو این یه مورد خیلی هم فرقی نکرده بود).

   حسابی کرم هامو خالی کردم (جاتون خالی)! بعدم با بر و بچ بردیم چاپش کردیم و در روز از پیش تعیین شده ای، به همراه یک عکس سالم، (که بتونه خودشو مقایسه کنه!!!) لای دفترش نهادیم (یک بدبختی کشیدیم سر تعیین این روز!،چند هفته طول کشید تا موقعیت جور شد. باید یه وقتی می بود که دفتر دبیران کاملا خالی از سر خر باشه!). فرداش که با خود بدبختش کلاس داشتم، عکس ها رو مشاهده فرمود!!! فکر کنم یه سکته ی ناقص زد. دیدنی بود اون قیافه! آخی، بیچاره!!! دلم براش سوخت! خوب به من چه؟! حقیقت تلخه دیگه!! تو قیافت همین شکلیه! غصه نخور! برو خدا رو شکر کن که بلا از این بدتر سرت نیاودیم!!!

پ.ن:حیف که به دلایل امنیتی، نمی تونیم عکس رو تو این پست بذاریم. اگه می ذاشتیم، کف بر می شدید!!!

 

نویسنده: Trojan

نوشته شده توسط New Folder در 4:0 |  لینک ثابت   • 

86/04/04

۱ - قفل کردن در

 

خب این شما و این هم ماجرای یکی از کارهای جالبمون:

 

   مدرسه ی ما سه طبقه است (همکف رو هم حساب کنین).کلاس های دوم، طبقه ی دوم هستن. راهروی این طبقه یک در نرده ای آهنی بزرگ داره که وقتی مدرسه تعطیل می شه، خدمتگزار مدرسه قفلش می کنه. ما بعد از کلی حساب کتاب و نقشه کشی، تصمیم گرفتیم روز دوشنبه ۲۰/۱/۱۳۸۶که ساعت۱تا ۳کلاس داریم، با یه قفل درست و حسابی قفلش کنیم!

   اون روز هممون استرس عجیبی داشتیم. نتونستیم به درس ها خوب گوش کنیم. اگه گیر می افتادیم، معلوم نبود چه بلایی سرمون می آوردن! دو تا قفل از خود مدرسه کش رفته بودیم. می خواستیم قفل بزرگه رو بزنیم که به راحتی باز نشه، ولی چون یه قفل توی جاقفلی بود، مجبور شدیم از کوچیکه استفاده کنیم. خلاصه ساعت۱۴:۳۰ به هر فلاکت و دوز و کلکی بود، معلم ها رو پیچوندیم و از کلاس ها زدیم بیرون. راهرو خلوت بود ولی هر لحظه امکان بیرون اومدن بچه ها وجود داشت. همه جا رو به دقت بررسی کردیم و ساعت ۱۴:۴۰ قفل رو زدیم و خودمون رو پرت کردیم تو کلاس هامون!

   چند دقیقه بعد سر و صدای بچه ها از توی راهرو بلند شد. توطئه با موفقیت ماسیده بود. همه بچه ها و معلم ها ریخته بودن تو راهرو. ما همچنان تو کلاس ها موندیم.اولش همه معلم ها ذوق کرده بودن و می خندیدن! بچه ها که کف کرده بودن و با موبایلاشون از قفل در عکس و فیلم می گرفتن! ما همه داخل راهرو حبس شده بودیم، ولی یکی از بچه ها بیرون در مونده بود. دو سه تا دسته کلید آورده بود و نشسته بود یکی یکی کلیدها رو تو قفل امتحان می کرد. چه بیکار! با هر کلیدی که به قفل نمی خورد، بچه ها سوت و هورا می کشیدن و دست می زدن. ما تو دلمون هر هر بهش می خندیدیم. مسئولین مدرسه به این نتیجه رسیده بودن که قفل شخصیه و مال مدرسه نیست. دیگه ساعت ۳ گذشته بود. بچه ها نگران سرویس هاشون بودن و مامان ها هم نگران بچه هاشون. تلفن ها شروع شد. از اون طرف معلم ها حوصله شون سر رفته بود و تصمیم گرفته بودن خودشون دست به کار بشن!

   سه نفر از آقایون شروع کردن به تکون دادن در. وقتی هیچ نتیجه ای نگرفتن، یکیشون شروع کرد به لگد کوبیدن به در. بازم هیچ نتیجه ای نگرفت. بعد نشست و با دست به قفل ور رفت. فایده نداشت. حتی با سنجاق سر هم نتونست قفل رو باز کنه. یکی از خدمتگزاران مدرسه، با پیچ گوشتی و انبر دست افتاد به جون قفل. بیچاره فقط خودشو خسته کرد. دیگه همه معلم ها عصبانی و قرمز شده بودند. هوای سالن هم که دست کمی از جهنم نداشت. مسئولین مدرسه هم الهی شکر هیچ تلاشی نمی کردن. اصلا اهمیتی نمی دادن. ساعت ۳:۳۰ خدمتگزار مدرسه پیداش شد و قفل رو شیکوند و همه رو نجات داد.

   حالا تصور کنین اگه قفل بزرگه رو زده بودیم چی می شد. خدا رو شکر که هیچ کس نفهمید کار ماست. هنوز هم که هنوزه، احدی به ما شک نبرده!

 

 

نوشته شده توسط New Folder در 3:0 |  لینک ثابت   •